<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>...انار...</title>
<link>http://anaar.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Jul 2008 12:47:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://anaar.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>میدونم شاید ریا باشه، شاید من می خوام خودمو خیلی خوب نشون بدم در حالیکه نیستم، میدونم شاید حتی این اعتراف هم یه جور نمایش باشه، می دونم که مهمترین صفت خداوند برای من «ستارالعیوب» بودنشه، می دونم که من اصلا بنده ای نیستم که لیاقت چنین توفیقی رو داشته باشم، اما اینجا همیشه حرفم این بوده که «گرچه وصالش نه به کوشش دهند، هرقدر ای دل که توانی بکوش» پس پیشنهادم رو مطرح می کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب، ماه رجب، ماه خدا فرا می رسه. یعنی چشم که به هم بزنیم، دو ماه گذشته و ماه مبارک رمضان، ضیافت خدا، حلول می کنه. ماه رجب ماه بهترین پاداش هاست. پس از اون شعبان، ماه پیامبر خدا و اهل بیت پاکش... و بعد باید به استقبال ماه رمضان بریم. از همین امشب حتی اگر فقط در هر شب «یک حزب» از کلام الله مجید بخونیم، می تونیم شب حلول ماه مبارک رمضان با یک ختم قرآن به استقبال ضیافت الهی بریم. پیشنهادم اینه که از همین امشب با توکل بر خدا و تلاوت هرشب یک حزب از قرآن و با دعای خیر برای همهء بنده های خدا و انشالله شادی قلب نازنین حضرتش، به استقبال ماه رمضان بریم. یا علی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*میگم خدا ستارالعیوبه... انقدر که از زبان من شرمگین گناهکار این پیشنهاد رو جاری می کنه... دلهامونو صاف کنیم و اگر خودمون هم موافق بودیم، به دوستامون هم پیشنهاد بدیم. یا علی... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 12:47:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anaar&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>anaar</dc:creator>
<guid>http://anaar.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وبلاگ می نویسیم</title>
<link>http://anaar.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>یک بازی قدیمی! اما فکر می کنم باید ادای دین کنم به دو دوست بزرگوار. من در این مدت که سرم به کار دیگری بود، فقط دو وبلاگ رو همیشه خوندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چهار ستاره مانده به صبح:&lt;/STRONG&gt; خیلی با سواد و دوست عزیزدلم که در کنار دوستی، همیشه بهش اعتماد کردم. و این اعتماد رو با دنیا عوض نمی کنم. فکر می کنم یه خورده با اون ظاهر همیشه خندان و شوخ و شنگش فرق داره. خیلی عمیق تر و حتی درونگراتر. همیشه وبلاگش رو می خونم اما خوب یه وقتایی فقط تیتر ها رو. ببخشید! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کوچه پشتی: &lt;/STRONG&gt;برادر بزرگواری که باعث میشه بفهمی در این روزگار هنوز هم آدم های «&lt;STRONG&gt;درست&lt;/STRONG&gt;» یافت میشه. کوچه پشتی اغلب اوقات حرفی داره که از یاد نمی بری. یک انگیزه است برای خوب بودن و برای بازگشت پس از هر بار لغزش. اما خوب آقای خداجویان هم این روزها گله مند هستند از خیلی چیزها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*این روزها اوضاع مملکت خیلی عجیب غریب شده. از نون و برنج و سرپناه و هر چیز دیگری هم که بگذریم، نمونهء روشنش همین پروندهء هسته ای و واکنش های اروپایی هاست. [حتی اگر نامعقول و بهانه جویانه باشد.] رفتار دولت در اغلب زمینه ها حتی به نظر من مخالف چیزی است که رهبر در تصمیمات شون نشون دادند. مثلا همین دیروز آقای ولایتی (مشاور بین الملل مقام معظم رهبری) توصیه مدارا در این پرونده رو داشتند. من فکر می کنم آقای احمدی نژاد در تاریخ ایران ماندگار شده اند....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 16:20:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anaar&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>anaar</dc:creator>
<guid>http://anaar.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با نام و یاد خدا... شروع کنید.</title>
<link>http://anaar.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>تموم شد. هنوز گیجم و نمی فهمم چه اتفاقی افتاده. بیشتر مبهوت اینم که دیروز عصر باید می رفتم دانشگاه شریف!!! اصلا همون روز که فهمیدم، همونجا تو خیابون هم خنده ام گرفت و هم گریه! از کار خدا و اینکه چنین روزی و چنین شرایطی من رو روانهء شریف کرد! عصر وقتی از پله های ابن سینا پایین اومدم، تو فکر بودم و حواسم به هیچ چیز نبود. ناگهان دیدم که تو محوطهء جلوی دانشکده هستم. دانشکده خالی و تاریک بود، اما صدای بچه ها می اومد. خندیدناشون، شوخی کردنها... همه چیز روشن و زنده بود. انگار نه انگار که الان هرکدومشون یک گوشهء دنیا هستند.... هر قدمش برام یک یاد و یک خاطره بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا خیلی فکرا دارم که نمیدونم چقدر عرضه دارم انجامشون بدم. ولی تلاشم رو می کنم. نمیدونم چی میشه، نمی خوام هم بهش فکر کنم. هرچیزی که خدا بذاره سر راهم، من نوکرشم هستم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه عالکه فکر، ایده، کار... باید بریم دنبال یه چیزایی.... اصلا باید بشینم از همین الان یک اساسنامه و مرامنامهء اساسی برای خودم و زندگیم بنویسم! یک اساسنامهء جدید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با نام و یاد خدا... شروع می کنیم.*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;*همون جملهء کذایی: داوطلبان عزیز، با نام و یاد خدا، شروع کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 08:31:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anaar&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>anaar</dc:creator>
<guid>http://anaar.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://anaar.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>من فقط یک دقیقه وقت دارم که بنویسم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه عالمه کار انجام نشده دارم. اما فکر می کنم این یک هفته که بگذره و انشاالله به خیر بگذره، کارهای انجام نشده دیگه مهم نیست. فقط این مهمه که چه کارهایی باید انجام بدم در آینده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اِ! چه جالب! وبلاگم دو ساله شد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 17:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anaar&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>anaar</dc:creator>
<guid>http://anaar.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://anaar.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>می نویسم چون هستم. و هر روز که غروب می شود چیزی در گلویم سنگینی می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم این سنگینی از چیست... من که غمی به دل ندارم... اساساْ من چیزی به دل ندارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حکماْ از تنبلی است و این که بهار است و هوا خوش است و من دلم می خواهد بروم سفر... اما اینجا هستم و باید تا سه هفته دیگر هم باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;********&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غروب که می شود از خانه می زنم بیرون. همین حوالی، تا ساعت نه و نیم شب می مانم... آنجا که می روم هوا خوش و خنک است و من دلم سبک می شود... انگار در بین الحرمین هستم و آوای خوش کلام خدا می آید و گلدسته ها... رایحهء بهشت می آید... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 20:49:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anaar&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>anaar</dc:creator>
<guid>http://anaar.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اردی بهشت و بهشت</title>
<link>http://anaar.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;باز کن پنجره ها را که نسیم &lt;STRONG&gt;روز میلاد اقاقی&lt;/STRONG&gt; را جشن می گیرد....&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روزیه که دلم می خواد بیام و چیزی بنویسم. مثل همیشه حرف هایی هست که وقتی شروع می کنی به نوشتن ناگهان مثل پرنده های مهاجر همه با هم پرواز می کنند....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;این روزها خوش است. غمی نیست به جز....&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;[برای من]وبلاگ ننوشتن به مراتب بهتر از وبلاگ نوشتنه. یک آرامش خیال داره. میشه راحت فضای پیرامون رو انتخاب و مدیریت کرد. همه چیز حقیقیه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بگم از اینکه چرا می نویسم. اول اینکه اینجا مانده است برای روز مبادا. و بعد اینکه زندگی می گذرد اما هنوز این مسیر.... دست اندازهایی داره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان از اون وقتایی است که به خودم و آدم بودنم شک کردم... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 07:02:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anaar&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>anaar</dc:creator>
<guid>http://anaar.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://anaar.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>      </description>
<pubDate>Sun, 03 Feb 2008 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anaar&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>anaar</dc:creator>
<guid>http://anaar.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://anaar.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>دلم می خواست از یک دوستی بنویسم که خیلی خاص بود. و در بحرانی ترین مقطع زندگیم خیلی بهم کمک کرد. حالا دیگه مهم نیست. من به قول بابابزرگ باروبندیلمو جمع می کنم و میرم.میرم اونجا که گاهی وقتها یه حال وهوای عجیب میاد تو سرم. یه حالی که نمی دونم واقعیه یا فقط رویاست. که من خیلی دوستش دارم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او       زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که یک سال شد، دیگه مهم نیست. خیلی وقته که تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم و نمی کنم. هرچیز، حتی خوب، که متعلق به گذشته است رو ریختم تو زباله دونی. و بهتر. حالا یه زندگی جدید رو شروع کردم. و این از لطف خداوند است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*ما بهش می گفتیم «ابول». خیلی کمکم کرد. رفاقت رو تموم کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می تونی روی زمین راه بری و با پاهای خودت قدم برداری. و این یعنی آخر خوشبختی. اینکه رو هوا نباشی. که بودم... مدت زیادی رو هوا بودم. شکر، شکر، شکر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همینهاست که دیگه از گذشته ها، از دانشگاه، از اون سالها، هیچ کس و هیچ چیز رو نمی خوام. فقط می مونه ندا و گاهی رفاقت بی منت آرش و گاهی هم احوالپرسی احسان و پژواک. که هنوز سرمایه های من هستند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و الباقی هم که جزئی از زندگی منند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا این بار این نوستالژیای روزهایی که نیامده اند، مثل خیلی وقت ها، گریبان احساس من را گرفته. بوی خوش رویاهای شیرین... طعم دلپذیر گرمای یک رفاقت قدیمی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیشتر از یک سال است. سی خرداد هشتاد و شش می شد یک سال. اما از آن روز که پاکش کردم و دوباره ساختمش، شده یک سال. شاید اگر نبود، بهانه ای پیدا نمی کردم برای ساختن دوبارهء زمینی که قدم هایم را رویش محکم کنم. شکر، شکر، شکر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همهء آنها را که اینجا شناختم، دوست می دارم. و خداحافظی می کنم. باید برویم به سوی دریچه های تازه که به روی دنیاهای تازه باز می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پناه خدا.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Dec 2007 19:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anaar&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>anaar</dc:creator>
<guid>http://anaar.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشنهء محکومیت یه حکم عاشقانه ام...</title>
<link>http://anaar.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>دیشب دوباره با مامان و بابا «حکم» رو دیدم. تحلیل های اونها خیلی با من فرق داشت. اولین بار دو سال پیش این فیلم رو چند بار دیدم. و جالب اینکه دیشب بیشتر از پیش خوشم اومد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمگیم من طرفدار «مسعود کیمیایی» هستم. اما حکم رو دوست دارم به دلایل زیاد. شاید بیشتر از «خاک» و «گوزنها» دوستش دارم. به نظر من اگر آدم بخواد بی تعصب این فیلم رو ببینه، حکم چیزهای خیلی زیادی برای یاد گرفتن داره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«حکم» دیشب همون حسی رو بهم داد، که دو سال پیش بهم داده بود. اما خیلی بشتر... بیشتر... خیلی خشن تر... و یک همذات پنداری شدید با «محسن» خیلی بیشتر از پیش.... پولادی که احساس کردم انگار خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم از «پدر» فاصله گرفته.... پولاد امروز با کسی که عمیقا خودش رو متعلق به دهه سی و چهل می دونه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Dec 2007 20:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anaar&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>anaar</dc:creator>
<guid>http://anaar.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://anaar.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>نمی دانم چند هزار سال است که از عرفات تا منی زیر قدم های بنده های او نفس می کشند... نمی دانم. فقط می دانم امسال که گذشت، ۱۳۶۸ سال است که مشعر و منی چشم دوخته اند به افق عرفات تا «حسین (ع)» از راه برسد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچیزی اوجی دارد، و از آن روز که آدم(ع) در عرفات هبوط کرد، تا آن وقت که ابراهیم(ع) پاره تنش را به مذبح توحید و عشق در منی برد و تا به امروز که سه هزار هزار بنده از عرفات و مشعر و منی تا طواف کعبه طی طریق کردند، «حج»، تمام تاریخ «حج»، تمام تاریخ بشریت فقط یک اوج دارد... روز نهم ذی الحجه سال شصت هجری که «حسین(ع)» وارث آدم(ع) برگزیدهء خدا از عرفات به سوی نینوا رهسپار شد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نهم ذی الحجه یعنی سرآغاز سفری که سنگ محکی است برای ادعای بندگی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتما هرکسی که بهش فکر کرده، دلش می خواسته اونجا باشه. امسال (نمیدونم اسمشو چی بذارم اما) دست داد که مراسم حج رو از تلویزیون عربستان سعودی به طور مستقیم ببینم. نمی دونم چرا، واقعا نمی دونم چرا، اما  خیلی عجیب تر از همیشه، دلم اونجا بود. انگار که....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اطرافم کسی نبود که سفارش کنم یاد ما هم باشه. فقط آقای علیخانی در یکی از برنامه ها قول دادند دو رکعت نماز برای بیننده های اون برنامه در عرفات بخونند. آقای مهندس آشتیانی هم که با آقای رئیس جمهور اونجا بودند، مطمئنم به یاد ما بودند و ما رو ذکر کردند اونجا. غیر از ایشون یه نفر دیگه هم هستند که شک ندارم از بنده و سایر دوستانم یاد کردند. اینها همش قوت قلبه. اما... آن مهر بیکران... آن عزیزتر و مهربان تر از مادر... آن پناه همیشگی... خیلی امیدوارم در حج امسال نظری بر ما کرده باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انشاءالله به حق همین عید عزیز و مبارک، حج آینده روزی همهء ما و پدرها و مادرهایمان باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عید قربان بر همه مبارک.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Dec 2007 00:27:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anaar&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>anaar</dc:creator>
<guid>http://anaar.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
