*دیروز می خواستم بنویسم از یک عصر بارانی در جایی که آنها اسمش را گذاشتند غربت ساسان. نشد. بهتر که نشد. بعضی حس ها را نباید بیان کرد. زبان که بگشایی برای گفتنش، انگار که دودی می شود در هوا... می رود...
*از چهار ستاره مانده به صبح به او رسیدم. اگر نخوانده اید، بخوانید.
*راستش گاهی غبطه می خورم به رویا که وبگردی می کند و دوستان خوبی پیدا می کند. غم همدیگر را می خورند و از شادی هم شاد می شوند...
*فال گرفتم. آمد: هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند....معما طرح کرده برایم حضرت حافظ! هنوز نفهمیده ام چه طور می شود شد «محرم دل»...
*این نوشته از فصل سرخ را دوباره می خوانم....
+ نوشته شده توسط در دوازدهم آذر 1386 و ساعت
|
